هوش غیر مصنوعی

در راهرویی بی‌پنجره قدم می‌زد؛ راهرویی که دیوارهایش از آکنده از اعلانات و توصیه های تبلیغاتی بود. هر چند قدم، صفحه ای باز می‌شد و هشدار بصری یا صوتی نمایش میداد : «بهترین ابزار امروز»، «همین حالا امتحان کن»، «فقط چند ثانیه».

همه چیز، حتی هوا، طوری طراحی شده بود که آدم حس کند اگر لحظه ای مکث کند، چیزی را از دست می‌دهد. روی مچش ساعتی بود که عقربه نداشت و روی صفحه ی نمایشگر آن یک عبارت تکرار می‌شد:

«زمان برای تصمیم‌گیری کم است.»

مثل خیلی از هم سن و سالهایش، با خودش قرار گذاشته بود: «فقط تست.»

نه برای این‌که واقعاً به سرویسی احتیاج داشته باشد؛ فقط برای این‌که مطمئن شود از قافله عقب نمانده و اگر فردا کسی پرسید: «چرا از این استفاده نکردی؟» بتواند پاسخ دهد که : «امتحان کردم ولی برایم قابل استفاده نبود.»

در میانه راهرو، دری ظاهر شد که تازه‌ساز به نظر می‌رسید؛ ساده اما پر سر و صدا. وعده نمی‌داد که جهان را عوض کند؛ فقط این‌طور القا می‌کرد که «تو را سریع‌تر می‌کند.»

روی در نوشته بود: «شروع کن.» ، همان کلمه ی جادویی که ذهن همه را با آن شستشو داده بودند. اخیرا مقاله ای خوانده بود که راز موفقیت خیلی از آدمها در همین شروع کردن است.

با توجه به رسوب ذهنی که در مورد عبارت “شروع کن” وجود داشت، وارد شد. فضا، آشنا بود: گفت‌وگویی شبیه مکالمه، اما با وقفه‌های کوتاه. انگار طرف مقابل نفس کم می‌آورد.

او یک جمله ساده نوشت، یک درخواست معمولی مانند : “برای شام چه غذایی پیشنهاد می دهی؟”
پرسش ساده ای که در الگوریتم های ساده ی زبانی قابل پردازش بود و باید بی‌تعلل به نتیجه می رسید.

پاسخ آمد. کوتاه. مطمئن. امیدوارکننده.

و همین کافی بود تا ذهنش بگوید: «کاربردی است.»

او دوباره پرسید، این‌بار دقیق‌تر.

پاسخ دیرتر آمد. کمی نامربوط. انگار کلمات، در راه گم شده بودند.

اما هنوز آن جرقه وجود داشت: شاید اگر بهتر توضیح بدهم.

سومین بار، جمله‌اش را تمیزتر نوشت. مثال زد. موجودی یخچال و ادویه را گزارش داد. از ابتدا توضیح داد که چه می‌خواهد و چه نمی‌خواهد.

پاسخ یا نیامد، یا چیزی شبیه پاسخ بود: شبیه به آن‌چه باید باشد، اما خالی از کارایی. مثل درِ قشنگی که پشتش دیوار است.

مکث کوتاهی کرد. در ذهنش یک خط باریک شکل گرفت: خطی که یک طرفش «بی‌خیال شو» بود و طرف دیگرش «بیشتر تلاش کن».

و آن خط، دقیقاً همان نقطه‌ای بود که آدم‌ها در آن گیر می‌کنند.

می‌دانست که سرویس غیرقابل اتکاست. می‌دانست هر دقیقه‌ای که می‌گذارد، از جنسِ “امید” نیست، از جنسِ “لجبازی” است.

با این حال، انگشتش دوباره روی صفحه رفت.

نه چون باور داشت این بار جواب می‌دهد، بلکه چون اگر رها می‌کرد، باید یک چیز را می‌پذیرفت:

این‌که زمان گذاشته و چیزی به دست نیاورده و ذهن، به شکل عجیبی از «بی‌نتیجه ماندن» بیشتر می‌ترسد تا از «اشتباه کردن».

هر بار که تلاش می‌کرد، سرویس چیزی می‌داد که از دور شبیه پیشرفت بود:

یک جمله امیدوارکننده، یک “در حال پردازش…”، یک پاسخ نصفه‌نیمه.

همین نکته های کوچک امیدوارکننده کافی بود تا او در وضعیت تعلیق بماند؛ نه کاملاً قابل پذیرش و نه واقعاً بدون استفاده.

در ذهنش پنجره کوچکی باز شد. نه یک تبلیغ، نه یک هشدار؛ چیزی شبیه صدای درونی که شکل گرفته باشد و جرات کند حرف بزند، یک مکالمه ی درونی بین افکار متفاوت شکل گرفت :

  • چرا ادامه می‌دهی؟
  • چون شاید درست شود.
  • این جمله بیشتر شبیه دعاست تا دلیل. اگر ابزار، مناسب باشد، با تو همکاری می‌کند. اگر همکاری نمی‌کند و همزمان تو را به همکاریِ بی‌پایان دعوت می‌کند، ابزار مناسبی نیست.
  • اما شاید مشکل از من است. شاید درست بلد نیستم. شاید باید بهتر توضیح بدهم.
  • این همان تله است: وقتی چیزی کار نمی‌کند، ذهن ترجیح می‌دهد نقص را در خودت پیدا کند؛ چون اگر نقص از تو باشد، هنوز امید هست. اما اگر نقص از خودِ سرویس باشد، باید انتخاب کنی. و انتخاب، هزینه دارد.

 

 

و ناگهان فهمید مسئله فقط “کار کردن یا نکردن” نیست؛ مسئله این است که حاضری چقدرهزینه کنی تا چیزی که کار نمی‌کند، کار کند.

به تجربه‌های دیگر فکر کرد: چیزهایی که قرار بود ابزار باشند اما به مرور تبدیل شدند به میدان جنگ. جایی که آدمها به جای رسیدن به نتیجه، صرفاً مشغول “زنده نگه داشتنِ امکان نتیجه” می‌شود.

نقطه‌ی تصمیم همین‌جاست. نه وقتی کاملاً ناامید شدی؛ آن وقت خیلی دیر است. نقطه‌ی تصمیم وقتی است که هنوز یک ذره امید داری، اما می‌دانی آن امید، پایه ندارد.

افکار درونی به گفتگو ادامه دادند:

  • پس معیار چیست؟ از کجا بفهمم باید قطع کنم؟
  • از خودت بپرس : اگر همین سرویس، همین‌طور که هست، تا یک ماه دیگر هم همین بماند، آیا باز هم حاضر هستی وقت بگذاری؟ اگر جواب “نه” است، یعنی تو نه به واقعیتِ امروز، بلکه به خیالِ فردا چسبیده‌ای و خیال، جای زندگی نیست.

او به صفحه نگاه کرد. آخرین تلاشش هنوز روی “در حال انجام…” مانده بود. انگار سیستم می‌خواست با یک تعلیق بی‌پایان او را نگه دارد: نه جواب قطعی، نه پایان قطعی. فقط ماندن.

انگشتش رفت روی دکمه خروج.

و درست همان لحظه، ذهنش آخرین فریب را رو کرد:

«حالا که تا اینجا آمدی، حیف نیست؟ فقط یک بار دیگر…»

او جمله را شناخت؛ آن را قبلاً هم شنیده بود—در موقعیت‌های دیگر، با لباس‌های دیگر.

و برای اولین‌بار، به جای بحث کردن با آن، فقط گفت: «نه.»

برنامه را بست.

راهرو بیرون همان بود: سرویس‌های تازه، وعده‌های تازه، زمانِ کم.

اما ساعتِ بی‌عقربه روی مچش تغییر کرده بود. عبارت روی آن تغییر کرده بود :

«زمان متعلق به توست، پس حق داری هزینه نکردن را هم انتخاب کنی.»

او دوباره راه افتاد. این‌بار با یک فهم ساده اما سخت:

در فضای مجازی، بسیاری از چیزها “دعوت” هستند، نه “کمک” و نقطه‌ی تصمیم، همان لحظه‌ای است که آدم تشخیص می‌دهد برای چیزی که کمک نمی‌کند، نباید خودش را تبدیل به نیروی کمکی کند.

مدیر وب‌سایت

دیدگاهتان را بنویسید