کتاب نخوان ها

بوی کاغذ کاهی و جوهر کهنه، عطر همیشگی زندگی «فرهاد» بود. اتاقش شبیه به یک هزارتوی بی پایان از قفسههای چوبی بود که زیر بار هزاران جلد کتاب، از فلسفه و تاریخ گرفته تا رمان های کلاسیک و روان شناسی، خم شده بودند. فرهاد از کودکی یاد گرفته بود که جواب هر سوالی، در دل صفحات یک کتاب نهفته است. او برای هر مشکلی در زندگی، به جای مشورت با آدمها، به سراغ نویسندگان مرده میرفت.
سالها گذشت. فرهاد حالا مردی پنجاه ساله بود با موهایی جوگندمی و چشمانی که از خواندن زیاد در نور کم، ضعیف شده بود. او هزاران زندگی را در ذهنش تجربه کرده بود؛ با ناپلئون به جنگ رفته بود، با نیچه در کوههای آلپ قدم زده بود و با شخصیت های داستایوفسکی در کوچههای سرد سن پترزبورگ اشک ریخته بود. اما در دنیای واقعی؟ او یک کارمند ساده با درآمدی متوسط بود که حتی در ابراز احساسات به همسرش هم لکنت می گرفت، چون همیشه به دنبال کلمات بی نقص ادبی می گشت.
یک روز عصر، به اصرار یکی از دوستان قدیمی اش به یک مهمانی دعوت شد. آنجا «کامران» را دید. کامران در دوران مدرسه همیشه ته کلاس مینشست و به زور نمره قبولی میگرفت. او کسی بود که حتی خواندن یک مقاله کوتاه هم برایش عذابآور بود و همیشه میگفت: «زندگی را باید در خیابان یاد گرفت، نه روی کاغذ.»
حالا کامران صاحب یک شرکت بزرگ صادراتی بود، به دهها کشور سفر کرده بود، خانوادهای شاد داشت و با اعتماد به نفسی بی نظیر درباره تجربیات واقعی اش حرف میزد. در طول مهمانی، فرهاد در سکوت به کامران و دوستان دیگرش نگاه میکرد. هیچ کدامشان نمی دانستند «اگزیستانسیالیسم» چیست و احتمالا نام «بورخس» را هم نشنیده بودند. اما آنها در بازار سرمایه گذاری کرده بودند، زمین خورده بودند، دوباره بلند شده بودند، عاشق شده بودند و با گوشت و پوست خود زندگی را لمس کرده بودند.
همان شب، وقتی فرهاد به خانه برگشت و روی مبل کهنه اش رو به روی کتابخانه عظیمش نشست، حقیقتی تلخ و سنگین مثل یک پتک بر سرش فرود آمد: «کتاب نخوانها موفقتر بودند.»
فرهاد فهمید که کتابها، با تمام عظمتشان، برای او به یک پناهگاه تبدیل شده بودند؛ دیواری محکم بین او و واقعیت خشن اما زیبای زندگی. او متوجه شد کسانی که کتاب نمی خواندند، وقتشان را صرف تحلیل های بی پایان و ترس از اشتباه نمی کردند. آنها عمل گرا بودند. وقتی فرهاد در حال خواندن صدها صفحه درباره «چگونه ریسک پذیر باشیم» بود، کامران داشت با تمام سرمایهاش ریسک میکرد و شکست ها را در میدان عمل تجربه میکرد. فرهاد درگیر کمال گراییِ دنیای نویسندهها شده بود، در حالی که موفق ها می دانستند زندگی واقعی پر از غلطهای املایی و خط خوردگی است و نیازی به ویرایش ندارد.
فرهاد به کتابی که روی میز بود نگاه کرد؛ رمانی قطور که قرار بود آن شب خواندنش را شروع کند. دستش را به سمت کتاب برد، اما در میانه راه متوقف شد. برای اولین بار در تمام عمرش، احساس کرد به اندازه کافی کلمات دیگران را بلعیده است.
بلند شد، کتاب را در قفسه گذاشت و به سمت پنجره رفت. صدای بوق ماشین ها، خنده های چند جوان در پیادهرو و هوای خنک شبانه به داخل اتاق پیچید. فرهاد پالتویش را برداشت، از در خانه بیرون زد و تصمیم گرفت برای اولین بار، به جای خواندن داستان زندگی دیگران، داستان خودش را بدون هیچ پیشنویسی زندگی کند.