معصومیت دیجیتال
- مدیر
- دسته بندی نشده

رضا در آستانه ی پنجاه سالگی، خود را در نقطه ی تلاقی دو جهان متضاد می دید؛ جهانی که با بوی خاک و لاستیک سوخته ی کوچه های خاکی دهه ی پنجاه آغاز شده بود و جهانی که اکنون در درخشش سرد و آبی رنگ نمایشگرهای اتاق پسرش به بن بست رسیده بود. او از نسلی می آمد که بدن، ابزار اصلی کشف جهان بود. در کودکی او، هر بازی یک مأموریت فیزیکی دشوار محسوب می شد؛ بالا رفتن از دیوارهای آجری، حفظ تعادل روی لبه ی جدول های نامنظم و دویدن های بی امانی که ریه ها را به سوزش می انداخت. آن روزها، مهارت های حرکتی نه در کلاس های فوق برنامه، که در قالب اصطکاک تن با زمین سخت شکل می گرفت و شب ها، خستگی عمیق عضلات، خوابی سنگین و بی رویا را به ارمغان می آورد.
اما چرخ زمان در اواخر دهه ی شصت شمسی، با ورود جعبه های جادویی آتاری و سگا، مسیری تازه گشود. رضا که خود در آن سال ها شاهد هجوم نخستین پیکسل ها به خانه ها بود و بعدها سال ها در حوزه ی تکنولوژی و رایانه فعالیت کرده بود، این استحاله را به خوبی می فهمید. او می دانست که این کدهای صفر و یک، تنها ابزاری برای سرگرمی نیستند، بلکه معماران جدید ساختار عصبی انسان اند. برای فردی با پیشینه ی او، رده بندی های سنی درج شده روی قاب بازی ها، همچون استانداردهای PEGI، صرفاً برچسب هایی تجاری یا هشدارهای تشریفاتی نبودند؛ بلکه دیوارهایی دفاعی برای محافظت از روان آسیب پذیر کودکان در برابر هجوم مفاهیم سنگین بزرگسالی محسوب می شدند.
در برابر این آگاهی عمیق، جامعه ای قرار داشت که با سرعتی سرسام آور در حال بلعیدن تکنولوژی بود، بی آنکه سواد مصرف آن را آموخته باشد. در این میان، پسر ده ساله ی رضا، آرش، قربانی بی دفاع همین ناآگاهی جمعی بود. آرش در مدرسه ای درس می خواند که همکلاسی هایش در خلوت اتاق هایشان، ساعت ها در خیابان های بی قانون و خشن بازی هایی چون GTA پرسه می زدند و یا در میدان های جنگ Call of Duty و Battlefield ماشه می کشیدند. برای آن والدین بی خبر، تبلت ها و کنسول ها حکم پستانک های دیجیتالی و گران قیمتی را داشتند که وظیفه شان تنها خریدن سکوت و آرامش برای محیط خانه بود، بی آنکه بدانند این سکوت، بهای گزاف انهدام تدریجی کودکی فرزندانشان را به همراه دارد.
وقتی آرش با پافشاری از پدرش می خواست تا او نیز به این جریان بپیوندد، تنها منطقش این بود که «همه ی دوستانم این بازی ها را دارند». این کلمه ی «همه»، چون پتکی بر ذهن رضا فرود می آمد، وقتی کوچک بود با عبارت “بچه های مردم” درگیر شده بود و حالا کلمه ی دیگری به بار گناهانش اضافه شده بود. او از لجاجت پسرش خشمگین نبود؛ خشم او متوجه آن سیاهی لشکر ناآگاهی بود که با بی مبالاتی خود، او را در خانه اش به یک دیکتاتور سخت گیر و بیگانه با زمانه تبدیل کرده بودند. مقاومت در برابر این موج عظیم، شبیه به ایستادن در برابر سیلی بود که پیش تر سدهای جامعه را ویران کرده بود.
رضا با نگاهی تحلیلی و پر از اندوه، به نسل آلفا می نگریست؛ نسلی که در حال تجربه کردن یک دگردیسی پنهان بود. او در اندام کودکان امروز، نشانه های یک زوال خاموش را می دید: شانه های افتاده، ستون فقرات خمیده، چشم های ملتهب و بدن هایی که در اثر فقر حرکتی، پیش از رسیدن به بلوغ، درگیر اضافه وزن و سستی شده بودند. اما فاجعه ی اصلی در روان آن ها رخ می داد. این کودکان درگیر یک بزرگسالی زودرس وهم آلود بودند. آن ها کلماتی را به زبان می آوردند و واکنش هایی نشان می دادند که حاصل تجربه ی زیسته ی خودشان نبود، بلکه بازتابی از هیجان، خشونت و تنش تزریق شده از سوی الگوریتم ها بود.
در سکوت سنگین خانه اش، رضا به این حقیقت تلخ می اندیشید که جهان در حال اجرای یک آزمایش روانی کنترل نشده و عظیم با عاقبتی نامعلوم بر روی میلیون ها کودک است. او خود را تنها ناظری می دید که به دلیل آگاهی اش، رنجی مضاعف را تحمل می کند؛ رنج پدری که می داند در حال تماشای مسخ شدن یک نسل است، اما در برابر جامعه ای که چشمانش را به روی این حقیقت بسته، صدایش به جایی نمی رسد.