بحران هویت در دنیای دیجیتال
- مدیر
- سبک زندگی

پشت لپتاپ نشسته بود. ساعت از نیمهشب گذشته بود و نورِ سردِ مانیتور، چهرهاش را به نقابی آبی و بیروح تبدیل کرده بود. در میان برگههای بازِ مرورگر، دنیایِ او گسترده شده بود؛ اما دنیایی که در آن، هرچه پیشتر میرفت، «صدایی» کمتر شنیده میشد.
در تب اول، یک وبسایت کاریابی بود که فرصتهای شغلی را با وعدهی آیندهای روشن لیست کرده بود، اما دریغ از یک شماره تماس یا نامی که مسئولیتِ آن فرصتها را بپذیرد. در تب دوم، صفحهی خریدِ ابزارِ عبور از فیلترینگ بود؛ همان کلیدِ کدر و ناشناسی که برای دسترسی به جهانِ آزاد، پولش را به حسابِ کاربریِ بینامونشان واریز میکرد و تنها در ازایِ «اعتماد»ی کور، دسترسی میگرفت. در تب سوم، ابزارِ هوش مصنوعی بود که با هوشمندیِ خیرهکنندهاش به او پاسخ میداد، اما همان هم تنها یک «خروجی» بود؛ بازتابی سرد از دادهها که هیچگاه به چشمانِ او نگاه نمیکرد. و در نهایت، تبِ چهارم؛ مجلهای آنلاین و معتبر که تحلیلهایش جهان را برای او تفسیر میکرد، اما حتی در بخشِ «تماس با ما»، تنها یک ایمیلِ ماشینی انتظارش را میکشید.
میان این تبها گیر افتاده بود. سکوتِ این صفحات، سکوتی معمولی نبود؛ سکوتی بود که «حضور» را انکار میکرد. او در میانِ این همه ابزار، تنها بود. انگار تمامِ این شبکهها، ساختمانی بزرگ و مدرن بودند که درِ تمامِ اتاقهایش قفل شده بود و او تنها میتوانست از پشتِ شیشههایِ مات، سایههایی را ببیند که در تکاپو هستند.
هیچکدام از اینها «شخص» نبودند. همهچیز، «فرآیند» بود. پرداخت، تاییدِ ایمیلی، و تیکِ سبزِ موفقیت. او به دنبالِ یک «صدا» میگشت، به دنبال لرزشِ واقعیِ یک انسان در سوی دیگرِ این حصار؛ اما در این فضایِ بیانتها، تنها چیزی که میشنید، صدایِ فنِ لپتاپ بود که در سکوتِ اتاق، همچون تنفسی مصنوعی، مدام تکرار میشد.
دوباره به صفحه مانیتور خیره شد. در ذهناش تصویرِ «پلیسِ سایبری» به عنوانِ نیرویِ ناظری که باید این هزارتویِ بینامونشان را کنترل کند، شکل گرفته بود. برای او، پلیس سایبری نه فقط یک نهادِ انتظامی، بلکه «ضامنِ واقعیت» بود؛ نیرویی که باید دیوارِ میانِ کاربر و سرویسدهنده را شفاف میکرد تا کلاهبردار پشتِ نقابِ یک سایتِ معتبر پنهان نشود.
اما واقعیتِ پشتِ مانیتور با این تصویر در تضاد بود. هر بار که به آن سایتهایِ معروف نگاه میکرد، با خودش میاندیشید: «چطور اینها در متنِ قانون فعالیت میکنند، اما «هویت»شان را از قانون پنهان کردهاند؟» این یک تناقضِ فلسفی بود؛ سیستمی که «مجاز» بودنِ یک کسبوکار را تأیید میکرد، اما اجازه داده بود آن کسبوکار، «نامرئی» بماند.
او احساس میکرد در یک خلأ قانونی معلق است. اگر حقی از او ضایع میشد، مثلاً اگر آن اکانتِ VPN در لحظهی حساس از کار میافتاد یا در آن سایتِ کاریابی، رزومهاش در دستانِ یک کارفرمایِ خیالی گم میشد، او به چه کسی میتوانست رجوع کند؟ به کدهایِ ماشین؟ به فرمهایِ بدونِ پاسخ؟
با خودش فکر کرد: «وقتی پلیسِ سایبری سکوت میکند یا حضورش در این فضایِ بیشکل احساس نمیشود، این دیوارِ نامرئی هر روز بلندتر میشود.» انگار امنیت در اینجا، نه به معنایِ «ایمنی» که به معنایِ «پنهان ماندنِ طرفین از یکدیگر» تعریف شده بود. او نه یک مشتری بود و نه یک شهروند؛ او فقط یک «داده» بود که باید از یک مرحله به مرحلهی دیگر منتقل میشد، بدونِ آنکه نیازی باشد کسی در سویِ دیگر، «انسان بودنِ» او را به رسمیت بشناسد.
حالا دیگر ساعتِ مچیاش اهمیتی نداشت؛ زمان در دنیایِ کدها معنایِ دیگری داشت. او رزومهاش را در آن سایتِ کاریابیِ معتبر آپلود کرد. اما بلافاصله با سدِ فیلتر مواجه شد. سیستم، او را بیرون انداخته بود. برای دیدنِ واکنشِ کارفرما، کسی که معلوم نبود کیست و کجا نشسته، او چارهای نداشت جز اینکه «ارسال» را انتخاب کند.
وارد همان کانالِ تلگرامی شد که پر از لینکهای پرداختِ نامشخص بود. پول را به حسابی واریز کرد که نه نامِ یک شرکت، که نامِ یک شخصِ ناشناس بود. در آن لحظه، او فقط یک کاربر نبود؛ او یک «مجرمِ ناخواسته» بود که برایِ دستیابی به حقِ اولیهاش، یعنی پیدا کردنِ شغلی برای امرار معاش، مجبور شده بود قوانینِ حاکم بر فضایِ مجازی را دور بزند.
با خود فکر کرد: «اگر نظارتی هست، چرا من باید برای رسیدن به آن سایتِ رسمی، از مسیرهایِ غیرقانونی بگذرم؟» این یک تلهی وجودی بود. او داشت به سیستمی پول میداد که هویتِ گردانندگانش پنهان بود، تا بتواند با سیستمی دیگر ارتباط بگیرد که هویتِ کارفرمایانش را پنهان کرده بود.
او حس کرد که در حالِ محو شدن است. هر کلیکی که میکرد، او را عمیقتر در فضایِ «غیررسمی» فرو میبرد. او دیگر شهروندی نبود که از نهادهایِ انتظامی انتظارِ حمایت داشته باشد؛ او حالا بخشی از همان «زیرزمینِ دیجیتالی» شده بود که از آن وحشت داشت. برایِ بقا، باید به سایهها پناه میبرد و این، دردناکترین بخشِ ماجرا بود؛ اینکه او در این مسیرِ مارپیچ، نه با «قانون»، که با «ترسِ از کلاهبرداری» و «اضطرابِ تعلیق» همسفره شده بود.
شبها دیگر برایش زمانِ استراحت نبود؛ زمانِ «تغییرِ وضعیت» بود. او در نورِ ضعیفِ اتاق، مدام بینِ هویتِ اصلیاش، که به دنبالِ کار و شفافیت بود، و هویتِ سایهایاش، که برای دور زدنِ سدها مجبور به پنهانکاری بود، در نوسان بود.
یک شب، وقتی برای چندمین بار مجبور شد برای دسترسی به سایت کاریابی، اشتراکِ VPN را تمدید کند، ناگهان دستش روی کلیدِ «پرداخت» خشک شد. نامِ صاحبحسابی که پول باید به آن واریز میشد، یک اسمِ عجیب بود؛ بیهویت و گذرا. او به صفحه خیره شد و لحظهای به جایِ مانیتور، خودش را در سیاهیِ آن درگاهِ بانکی دید. آیا او همان کسی بود که چند ساعت پیش در یک محیطِ کاریِ رسمی، از اخلاق و نظم حرف زده بود؟ حالا در این ساعتِ گرگومیش، داشت به یک ناشناس پول میداد تا دیوارههایِ قانونیِ کشورش را بشکند.
این «تناقض» شروعِ فروپاشی بود. او دیگر نمیتوانست مرزِ میانِ «شهروند» و «مجرم» را در درونِ خود پیدا کند. اگر برای رسیدن به حقِ سادهی «داشتنِ شغل»، مجبور به تن دادن به فضایی است که هیچکس در آن پاسخگو نیست، پس او هم دیگر در قبالِ کسی یا چیزی پاسخگو نبود.
به آیینه نگاه کرد و تصویری که دید، غریبه بود. انسانی که در فضایِ مجازی به دنبالِ «تأیید» بود (تایید رزومه، تایید هویت، تاییدِ کارفرما)، حالا خودش در دنیای واقعی در حالِ محو شدن بود. دیگر حتی مطمئن نبود که آیا واقعاً «رزومهای» برای فرستادن دارد یا فقط مجموعهای از کلماتِ بیجان است که در خلاءِ سایتهایِ بدونِ پشتیبانی، سرگردان است.
دچارِ نوعی «تهیبودن» شد. انگار تمامِ آن سایتها، کاریابی، هوش مصنوعی، مجله، تکههایی از یک آینهی شکسته بودند که هیچکدامش تصویرِ کاملی از «او» نشان نمیداد. او در میانِ این همه «خروجیِ دیجیتال»، «ورودیِ انسانی»اش را گم کرده بود. دیگر نه با واقعیت، که با «فانتزیِ امنیت» زندگی میکرد؛ فانتزیای که هر لحظه ممکن بود با یک کلاهبرداریِ ساده یا یک قطعیِ دائمی، فرو بریزد و او را با پوچیِ محضِ خودش تنها بگذارد.