معصومیت دیجیتال
رضا در آستانه ی پنجاه سالگی، خود را در نقطه ی تلاقی دو جهان متضاد می دید؛ جهانی که با بوی خاک و لاستیک سوخته ی کوچه…
رضا در آستانه ی پنجاه سالگی، خود را در نقطه ی تلاقی دو جهان متضاد می دید؛ جهانی که با بوی خاک و لاستیک سوخته ی کوچه…
در راهرویی بیپنجره قدم میزد؛ راهرویی که دیوارهایش از آکنده از اعلانات و توصیه های تبلیغاتی بود. هر چند قدم، صفحه ای باز میشد و هشدار بصری…
پشت لپتاپ نشسته بود. ساعت از نیمهشب گذشته بود و نورِ سردِ مانیتور، چهرهاش را به نقابی آبی و بیروح تبدیل کرده بود. در میان برگههای بازِ…